درونم غوغاست..ساده ميشكنم..با يك تلنگر كوچك.. اينگونه نبودم... شدم..!!
شریک در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند
وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور
داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .» پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق
رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی
که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز
از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان
دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند
که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ
سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی
هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد
پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و
گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . » مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و
از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و
این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.» همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟» پیرزن جواب داد: «بفرمایید.» - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ » پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا ...... شانس یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ
را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43
سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید. در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم . فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!! از اونجایی که او زمان بیشتری برای
زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این
موقعیت (زندگی) ببرد.بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد . وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟ خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!! نتیجه : اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن ! نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستت نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها
را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر
مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ
قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ
خَم کرده داشت میپژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها. گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گلبرگهاش کَنده،
پخش، لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو
جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدمهاش و صِدای نَفَس نَفَسهاش هم. برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صِدام میکرد.
آنطرفِ خیابان، ایستادم
جلو ماشین. هنوز پُشتَم بِش بود. کلید انداختَم در را باز کنم، بنشینم،
بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد –
نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود.
بهروو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ
خودش میزد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود
میرفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترسخورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم. مبهوت.
گیج. مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم. توو دستِ چپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت
ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه! گیجْ – درب و داغانْ نِگا ساعتِ رانندهی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!! سلام این بار تصمیم گرفتم چند اتفاق وافعی و تاسف آور رو برای به روز رسانی انتخاب کنم البته اگه قبلانشنیده باشی یا ندیده باشی اما بهتون پیشنهاد میکنم وقت بزارین و بخونینش........... پیشاپیش ممنون تو ادامه مطلب منتظرتم تا حالا بهت نگفتم ولی حالا میخوام بگم بی تو میمیرم .. میخوام بگم تو دنیای منی .. میخوام بگم با تو بودن چه لذتی داره .. میخوام بگم دوست دارم فقط به خاطر خودت !! میخوام بگم شدی مجنون عشقم … میخوام بگم هر وقت اراده کنی برات میمیرم ! میخوام بگم که میخوام دلمو فرش زیر پات کنم .. میخوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه !! میخوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه !! میخوام بگم به بلندی قله اورست و پهناوری اقیانوس اطلس دوست دارم … میخوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم … میخوام بگم هیچ وقت طاقت هجرتو ندارم … میخوام بگم مثل خرابههای بم خرابتم … میخوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم .. میخوام بگم هر جور که باشی دوست دارم !! میخوام بگم غم تو رو به شادی دیگران نمیدم !! میخوام بگم اگه حتی من رو هم دوست نداشته باشی من دوست دارم .. میخوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم … میخوام بگم هر شب با خیالت میخوابم !! میخوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !! میخوام بگم حاضرم قشنگترین لحظههام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم .. میخوام بگم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !! میخوام بگم در حد پرستش دوست دارم ….! دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش… شروع میکنی به خرج کردنشان! توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟ بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها! سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری… اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند "دکتر شریعتی " همین جارو همین گوشه دنیارو همین دلتنگیو دلواپسی هارو همینارو توی قلبت نگه دارو خودت رو دسته این کابوس نسپارو بمن برگرد از این اصرار از این سر گیجه تب دار از این احساس حتی از خودت بیزار از این بیراهه رفتن,دست بردار نباشی خونه مو پاییز میگیره هوای زندگی بی تو نفس گیره بری عاشق شدن از حافظ ات میره دل نوشت: هیچ کس جز خدا لایق دوست داشتن نیست . . همه سرزنشم میکردند که چرا سیب راچیدی؟ هیچکس ندانست که او گفت یا مرا انتخاب کن یا بهشت را.! . . تمام ارزوی من برایت این است...(تنها نشوی) . . . پایان سالهایی که دانشجو بودیم بعضی از استادها خیلی سفت و سخت حضور و غیاب را انجام می دادند تعدادی هم برای مچ گیری ابتدا و انتهای کلاس این کارو می کردند، یه هم دوره ای داشتم که عاشق یکی از دخترای کلاس شده بود. هر وقت این خانم سر کلاس حاضربود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، ایشون می گفت: استاد همه حاضرند! و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود می گفت: استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده! در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند. تازگی خبر دادند که خانم درگذشته و آگهی ترحیم خانم را با این مضمون چاپ کرده است: هیچ کس زنده نیست ... همه مرده اند... هرجای دنیایی دلم اونجاست من کعبمو دور تو میسازم من پشت کردم به همه دنیا تا رو به تو سجاده بندازم هر روز حسم تازه تر میشه غرق تو میشم بلکه دریا شم بیزارم از اینکه تمام عمر از روی عادت عاشقت باشم گاهی پرستیدن عبادت نیست با اینکه سر رو مهر میذاری گاهی برای دیدن عشقت باید سر از رو مهر برداری یک عمر هر دردی به من دادی حس میکنم عین نیازم بود جایی که افتادم به پای تو زیباترین جای نمازم بود هرجای دنیایی دلم اونجاست
من کعبمو دور تو میسازم من پشت کردم به همه دنیا تا رو به تو سجاده بندازم روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر
مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم
نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت
مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند. شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم، اونجا ... خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب
ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت . دوباره سوار اسب شد و به راه
افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش
به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب
برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با
آرامش شلیک کرد و اونو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی! دیونه شدی؟" همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود


برچسبها: هوس, حرمت, ناموس
ادامه مطلب







.jpg)
سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
برای
اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده
بودم
همسرم خودشو جمع و جور کرد و
به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته"
| Design By : Pichak |



